تبليغاتX
funny English club باشگاه خنده ی زبان

funny English club باشگاه خنده ی زبان

design by high-school students دست ساز دانش آموزان دبیرستانی

اتل متل توتوله به زبان انگلیسی:

اتل متل توتوله به زبان انگلیسی: 

 

Atal matal "in" "in" le!
How’s Hassan’s Cow? she doesn’t have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman.; you call her name Amghezy…Around her hat reddish. Hachin and Vaachin, cross one of your legs!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:41  توسط Z.A.B  | 

ضرب المثلها و اصطلاحات محاوره ای

 Proverbs and colloquial Idioms

Give him an inch and he will take a mile

     اب گیرش نمی اید وگرنه شناگر ماهری است.


Water is the staff of life

اب مایه حیات است.


I will cook a pottage for you

اشی برایت بپزم که یک وجب روغن روش باشه!


A quiet conscience sleeps in thunder

آنکه را حساب پاک است از محاسبه چه باک است.


When friends meet, hearts warm

از هرچه بگذریم سخن وست خوش تر است.


One good deserves another

از هر دست بگیری از همان دست پس می گیری.


Actions speak louder than words

زندگی سراسر به گفتار نیست

            دو صد گفته چون نیم کردار نیست


The company he keeps knows a man

بگودوستت کیست تا بگویم کیستی.


A device when most needed is least heeded

پند به نادان مانند باران است در شورستان.


You cannot make an omelet without breaking eggs. 

هر که طاووس خواهد                       جور هندوستان کشد


A mill cannot grind with the water that is past.

بر گذشته حسرت اوردن خطاست.


A dog that will fetch a bone will carry a bone.

هر که عیب دگران پیش تو اورد شمارد

                                                 بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.


Blessed are the happiness markers.

تا توانی دلی به دست آور

                                 که دل شکستن هنر نمی باشد.


God helps those who help themselves.

از تو حرکت از خدا برکت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط Z.A.B  | 

در فراگيري زبان انگليسي به چه مواردي لازم است توجه کنيم؟

فراگيري زبان انگليسي نيازمند عمل است. ممکن است شما تمام نکات يادگيري را بدانيد، ولي اگر انجام کارها را شروع نکنيد، به هيچ چيز نمی‌رسيد. در واقع، اگر می‌خواهيد بخوبي به زبان انگليسي صحبت کنيد، شما بايد زندگي خود را تغيير دهيد. در اينجا به برخي از کارهايي که شما بايد انجام دهيد، اشاره می‌شود:

 هر روز يک ساعت، کتابي را به زبان انگليسي مطالعه کنيد، گرامر موجود در جملات تحليل نماييد و در يک ديکشنري زبان انگليسي به دنبال لغات نامأنوس بگرديد.

 به نواري گوش بدهيد، دائماً آن را متوقف سازيد، سعي کنيد آنچه را که گفته مي شود درک و تلفظ صحبت کننده را تقليد نماييد.

 بعدازظهر خود را با تمرين تلفظ صداي r " " انگليسي بگذرانيد.

 به دقت ايميلي به زبان انگليسي بنويسيد، هر 20 ثانيه، از يک ديکشنري يا جستجو در اينترنت استفاده کنيد تا از صحت کلمه اطمينان حاصل نماييد. براي نوشتن هر جمله 5 دقيقه وقت بگذاريد.

 به جمله اي انگليسي که تاکنون خوانده ايد، فکر کنيد. به اين بينديشيد که آيا می‌شود بجاي a از the استفاده کرد. سعي کنيد براي يافتن پاسخ، به دنبال جملات مشابهي در اينترنت بگرديد.

تا انتهاي يک خيابان قدم بزنيد و در ذهن خود چند جمله ساده انگليسي را بسازيد (با خودتان در مورد آنچه که در اطراف خود مي بينيد، حرف بزنيد).

 

به نظر شما چه کسي تمام اين کارهاي احمقانه را انجام مي دهد؟! فقط يک نفر. آنکه از انجام دادن اين کارها لذت می‌برد. اگر شما می‌خواهيد بخوبي به زبان انگليسي صحبت کنيد، بايد چنين شخصي باشيد و نبايد از انجام اينجور کارهايي تنفر داشته باشيد. آيا تا حالا شنيده‌ايد که کسي با انجام کاري که از آن متنفر بوده، به موفقيت رسيده باشد؟

مسئله موجود در ارتباط با فراگيري و آموزش زبان انگليسي بعنوان يک زبان خارجي، اين است که همه زبان آموزان می‌خواهند زبان انگليسي را بخوبي صحبت کنند. با اين وجود، اکثر آنان نمی‌خواهند روي فراگيري زبان انگليسي وقت بگذارند ( که احتمالاً به همين دليل است که در کلاس‌هاي زبان ثبت نام می‌کنند و اميد دارند تا معلمشان زبان را به زور وارد کله‌اشان بکند! بعداً راجع به کلاسهاي زبان مفصلاً صحبت خواهيم کرد.)

فقدان انگيزه به اين معناست که اساساً زبان آموزان روي آموختن زبان انگليسي وقت نمي گذارند، و اگر هم بگذارند، اين کار را به طور مرتب و منظم نمي کنند. مثلاً يک زبان آموز نوعي ممکن است به مدت 12 ساعت قبل از يک امتحان زبان انگليسي، افعال چندتايي زبان را مطالعه کند. با اينحال، چنين کسي حاضر نيست هر روز به مدت 30 دقيقه يک کتاب به زبان انگليسي را بخواند. او يادگيري زبان را خوشايند احساس نمي کند، بنابراين تنها هنگامي به مطالعه مي پردازد، که مجبور باشد. مسئله اينجاست که يک تلاش عظيم بي وقفه چيزي عايد شما نمي سازد، در حاليکه فعاليتهاي کوتاه و در عين حال هر روزه، نتايج زيادي به همراه خواهد داشت.

اگر شما از آن دسته از زبان آموزاني هستيد که از تمرين هر روزه تلفظ صداي r"" يا تفکر راجع به جملات زبان انگليسي خوشتان نمي آيد، روي سخن ما با شماست: شما بايد خودتان را مجبور کنيد که بخواهيد اين کارها را انجام بدهيد. به عبارت ديگر، شما بايد روي انگيزه خود کار کنيد. خوشبختانه، تکنيکهاي به اثبات رسيده‌اي وجود دارد که به شما در اين راه ياري مي رساند. قبلاً در مورد افزايش انگيزه بحث کرده ايم. مي توانيد به مطالب گذشته رجوع نماييد.

 

زبان آموز عادي در مقابل زبان آموز باانگيزه

 

سارا يک زبان آموز نوعي يا عادي زبان انگليسي است که سطح انگيزه کلي پاييني دارد. او گاهي اوقات انگيزه بالايي دارد، نظير روز قبل از امتحان زبان انگليسي يا زماني که نمي تواند با يک مشتري خارجي که او را فرامي خواند، ارتباط برقرار سازد. اين قبيل موقعيتها او را وادار مي سازد تا چنين بينديشد که: "من بايد روي زبانم کار کنم!" با اين وجود، اين موقعيتها بندرت اتفاق مي افتد، کمتر از يک بار در ماه. بنابراين، اگر او شديداً به مطالعه بپردازد (مثلاً دو روز کامل قبل از امتحان زبان)، نتايج کار، ضعيف خواهد بود، زيرا او 90% از مطالبي را که آموخته، ظرف مدت يک ماه از ياد خواهد برد. تعجبي هم ندارد: حافظه آدمي اين طور کار مي کند، شما بايد همواره چيزها را مرور نماييد، در غير اينصورت آنها را فراموش می‌کنيد.

حالا بياييد به يک زبان آموز متفاوت نگاهي بياندازيم: مريم. مريم تقريباً هر روز به مدت 30 دقيقه رمان خاص زبان آموزان را (که با جملات ساده اي نوشته شده است) مي خواند. او يک ديکشنري انگليسي به انگليسي خريده است و هر گاه که معني جمله اي را نفهمد، از آن استفاده مي کند. در ابتدا مطالعه منظم، کار سختي بود: خواندن کتابها و استفاده از يک ديکشنري براي او جزء "فعاليتهاي عادي" نبود، و هر جمله انگليسي دردسر داشت.

ولي اکنون، تنها بعد از دو هفته، او می‌تواند بسيار سريعتر بخواند. هنگام خواندن، او اغلب به لغاتي برمي خورد که در دو هفته گذشته، آموخته است. هرگاه او به چنين لغتي می‌رسد، ديگر مجبور نيست تا در ديکشنري به دنبال آن بگردد و او می‌داند که پيشرفت خوبي داشته است. مريم چنين احساس می‌کند که اخيراً به ميزان زيادي زبان انگليسي را فراگرفته است، و مشتاق است که بيشتر بياموزد. هر روز، او به مطالعه کتابش مي پردازد. اين کتاب، اين فرصت را به او مي دهد تا از آنچه که آموخته، استفاده کند ( از پيشرفتش لذت ببرد) و بيشتر بياموزد. از آنجا که او بطور منظم مطالعه می‌کند، ميزان فراموشي او اندک، و گنجينه لغات او رو به رشد است.

مريم در مسير درستي قرار گرفته است. او به زودي قادر خواهد بود تا روزنامه هاي انگليسي زبان و ديگر منابعي را که براي خوانندگان بومي نوشته شده است، بخواند.

 

لذت به حافظه بهتر منجر مي شود

 

اگر شما از آموختن زبان انگليسي لذت ببريد، روي آن بيشتر وقت می‌گذاريد و آن را به طور منظم انجام می‌دهيد. سطح بالاي انگيزه به شما نفع ديگري نيز مي رساند. بخاطر سپردن کلمات و ساختارهاي گرامري براي شما آسانتر خواهد بود. زيرا مغز به آساني اطلاعات مربوط به موضوع مورد علاقه شما را بازيابي مي کند. (مثلاً برخي از مردم عاشق تاريخ هستند و در مورد جنگ جهاني دوم همه چيز می‌دانند. اگر شما از يک "فرد عادي" بخواهيد تا همه آنها را بخاطر بسپارد، او هرگز چنين کاري نمی‌تواند بکند.) بنابراين، لذت بردن از آموختن، به شما سودي مضاعف می‌رساند.

Z.A.B             زینب.آیلین.بیتا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:58  توسط Z.A.B  | 

سه دردسر بزرگي که زبان آموزان با آن مواجهند

1- ايجاد شور و شوق دروني براي يادگيري زبان انگليسي

      همه زبان‌آموزان دوست دارند تا زبان انگليسي را بخوبي صحبت کنند. آنها از اينکه احساس کنند می‌توانند روزي به راحتي به زبان انگليسي ارتباط برقرار کنند، هيجان‌زده می‌شوند. با اين حال، آنها معمولاً به خود فرآيند يادگيري توجهي نمی‌کنند. براي اکثر زبان‌آموزان، فراگيري زبان يک وظيفه است، چيزي که آنها مجبورند انجام بدهند، نه اينکه بخواهند. آنها در آموختن زبان انگليسي هيچ لذتي نمی‌بينند.

     به طور خلاصه، اکثر زبان‌آموزان دوست دارند تا بخوبي به زبان انگليسي صحبت کنند، ولي دوست ندارند تا به کار يادگيري بپردازند! اين اولين و بزرگترين دردسري است که زبان‌آموزان با آن مواجهند، زيرا اگر کسي از يادگيري زبان خوشش نيايد، يقيناً آن را بخوبي فرا نخواهد گرفت. اگر شما عاشق زبان انگليسي نباشيد، زبان انگليسي هم عاشق شما نخواهد بود!

     اگر شما می‌خواهيد تا يک زبان‌آموز موفق شويد، بايد به خود فرآيند يادگيري علاقمند باشيد. زماني که مشغول فراگيري زبان هستيد، بايد به گونه‌اي باشيد که انگار داريد تفريح و استراحت می‌کنيد. براي مثال شما بايد از:
خواندن جملات انگليسي و تفکر راجع به ساختار آنها
فراگيري لغات جديد از ديکشنري
نوشتن يک جمله صحيح انگليسي با استفاده از ديکشنری‌ها، راهنماهاي گرامري، و اينترنت
تمرين تلفظ اصوات و لغات انگليسي

لذت ببريد.

بطور ايده‌آل، فراگيري زبان بايد سرگرمي شما باشد. شما بايد به خود بعنوان يک زبان‌آموز نگاه کنيد، کسي که يادگيري زبان انگليسي را بعنوان يکی از فعاليت‌هاي مورد علاقه‌اش انتخاب کرده است.


 2- ايجاد اولين تغيير در زندگي

 

اتخاذ تصميمي درجهت يادگيري زبان انگليسي نيازمند تغييراتي در زندگي شماست. براي مثال، اينکه کسي تصميم بگيرد هر روز به مدت 30 دقيقه کتابي را مطالعه کند و به اين تصميم خود پايبند باشد. بسيار دشوار است تا تغييري کوچک، ولي دائمي در زندگي خود ايجاد کنيد، خصوصاً اگر فراگيري زبان انگليسي بنظر "مفرّح" نيايد. با اين وجود، زبان‌آموزان بايد به خاطر داشته باشند که مطالعه زبان انگليسي، هر روز به مدت 15 دقيقه، نسبت به مطالعه به ميزان يک روز کامل در هر ماه، نتايج بسيار بهتري به همراه خواهد داشت.


 3- ايجاد تغييرات بيشتر در زندگي

 

اگرچه اولين تغيير از همه مشکلتر است، با اين حال تغييرات بعدي نيز هر کدام دشوار می‌باشد. بسياري از زبان‌آموزان قدم اول را بر می‌دارند (براي مثال، آنها مطالعه مستمر و هر روزه يک کتاب را آغاز می‌کنند) و همانجا متوقف می‌شوند. آنها خود را درگير ديگر فعاليتهاي آموزشي نمی‌کنند.

يک زبان‌آموز خوب، درگير مجموعه‌اي از فعاليتها (خواندن، تماشاي تلويزيون، تمرين تلفظ، گوش دادن به نوار، ...) است و هر زمان بنا به روحيات خود، از ميان اين مجموعه گزينش می‌کند (که کدام را انجام دهد). وجود يک فعاليت خاص، به اندازه کافي مفيد نيست، زيرا (1) شما را به سرعت خسته می‌کند، و (2) به شما توانايی‌هاي زباني محدودي می‌دهد. براي مثال، مطالعه زبان، تلفظ شما را بهبود نمی‌بخشد، هرچند، گرامر، گنجينه لغات، درک مطلب، و مهارت‌هاي نوشتاري شما را تقويت می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:53  توسط Z.A.B  | 

عشق مادرانه

 My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم  “: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

“My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

Z.A.B           زينب.آيلين.بيتا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط Z.A.B  | 

داستان كوتاه مرد و پيله كرم ابريشم

 small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

 Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

 The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

 The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

 Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

Z.A.B

شكاف كوچكي بر روي پيله كرم ابريشمي ظاهر شد. مردي ساعت ها با دقت  به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد. او تصميم گرفت به اين مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قيچي شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هايش چروكيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز كند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز كند.

مرد مهربان پي نبرد كه خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت كه مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود كه او را قادر به پرواز مي كند.

بعضي اوقات تلاش و كوشش تنها چيزي است كه بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا  كرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز كنيم.

زينب.آيلين.بيتا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط Z.A.B  |